اینک ستاره ای نیست .
ره تاریک و راه گم .
ماه در سیاه چال شب اسیر است .
و تاریکی سلطان مطلق شده است .
ستاره ها یکی یکی لب فرو بستند .
راه دانان یکی یکی فرونشستند .
چشمها خیره به هم می نگرند .
کس نمی داند که آن نگاه از کیست .
هیچ کس نمی داند که سرانجام چیست .
امید سرابی بیش نبود .
پاها تهی از قدم، ساقه ای خشک بود .
دستها میخ شده بر صلیب ظلم .
کامها پر ز خون از ضربه جلاد .
دلها همه ویران و خراب .
کس نمی داند این جواب .
این چه رسمی است که ویران شده خواب .
ما هنوز هم غرق در خواب خودیم .
ما هنوز هم اسیر زندان تنیم .
نمی دانم که تا چه وقت باید اسیر چنگال خونخوار ظلمت و تاریکی بود و فقط هوای متعفن
و آلوده این دیو رویان جاهل و قاتل را استشمام کرد .در این برهه از زمان انگار ما تنها مانده
و درمانده گشته و هیچ فریاد رسی نیست کمر ازادگان را شکسته اند گلوی حق جویان وطن
به دستشان بریده شده فقط خفقان و استبداد است که آزاد است و سروری می کند آزادی
فقط در استبداد و دیکتاتوری و خفقان و ظلم و ستم و ارتجاع است که نمودی عینی پیدا می
کند . وای بر ملتی که بر افکارشان رنگ خرافات پاشیده اند و بار سنگین ظلم بر اعتقاد انان
سوار است و به پیش می رود به سوی نابودی خود و کشور .

