دشمن تان را بجویید و جنگتان را بر پا بکنید!
جنگی در راه اندیشه ها تان: و اگر اندیشه تان
از پا درآمد؛ باز راست کرداری شما می باید غریو
پیروزی بر دارد!
![]()
![]()
![]()
| ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم | موجيم كه آسودگي ما عدم ماست |
دشمن تان را بجویید و جنگتان را بر پا بکنید!
جنگی در راه اندیشه ها تان: و اگر اندیشه تان
از پا درآمد؛ باز راست کرداری شما می باید غریو
پیروزی بر دارد!
![]()
![]()
![]()
من که پا ندارم
با دستهای توست که راه می روم
من که چشم ندارم
با دل توست که می بینم
بسته کامم
با گلوی توست که نفس می کشم
در سکوت مطلق
تبسمم. خشک. بر لبان تو
تو خود منی
من تو
تکرار در خیشتن
اما بی فریاد نگاه تو
نگاهی که معنی می کند
برایم زندگی را
که هیچ نبوده و نیست
اما ما. بودن را
بازی می کنیم
و چه زشت.
بر هر ایرانی واقعی و با شرف واجب که هیچ گاه از
یاد نرود و فراموش نشود یک شعار هیشگی.
لعنت بر حکومت اسهالی ملا.![]()
![]()
![]()
خدا پاشنه آشیل انسانهاست
دین اسب تروا
وآخرت حباب برخورد موج با صخره
و رند شاهانیند پیامبران
بر گرده خدا سوار
با پالانی از جنس مردم
و مقدس با اکسیر جهل.
![]()
![]()
![]()
![]()
وتو فیلسوف شعر نوین بودی
جادوگر کلمات بی جان
شعرت از جنس پرسش
نگاهت چرای چگونه کجای آفرینش
توبه کلمات جان دادی در دادگاه پرسش
اماهیچ نیافتی حکمی برای حقیقت
وما نیز چنین
آنگاه که بقدر گناهان بشر
انسانیت تقاص پس می دهد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و چه غربتی است اینجا
می جنگد افکارم با گذر ثانیه ها
بر می خیزد وسوسه دیدار
وایستاده است در مقابلم یک دیوار
می گفت سهراب آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست
می گویم من آدم اینجا بی رؤیاست
ودراین ظلمت بی رؤیایی
کوتاه ترین راه رسیدن به فناست
خوب می گفت اخوان
پادشاه فصل ها پائیز
عاشق برگ زرد رنگ پائیزم من
اما پائیز ایران
باران یاور همشیگی تن پیاده روهاست
عاشق بارانم من
اما نه اینجاایران
بوی پائیز وطنم در رگهایم جاری است
سرد سرد است اینجا
نه سری.سودایی
نه دلی.رؤیایی
کاش تا زنده ام
خواب خوش آزادی
در رؤیایم جاری شود همچو نیسم![]()
![]()
![]()
در آن قصر شاهی
بر آن فر اهورایی
خجسته شد روز
آغاز گشت نوروز
سال نو بهار نو بر تمامی فارسی زبانان سراسر
دنیا شاد باد تمام اقوامی که این جشن ملی و روز
تولد دوباره طبیعت و زمین را جشن می گیرند وبر آن
نوروز نام می نهند جشنی به قدمت و عظمت ایران
در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم: ( ز جا برخیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریزا )
خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می خندد و می کشد در آغوشم،
پیمانه ز دست مرگ می گیرم
می لرزم و با هراس می نوشم!
آن دور، در آن دیار هول انگیز
بی روح، فسرده، خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدم ها
بازیچه مار و طعمه مورم
در ظلمت نیمه شب، که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار،
وامانده مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار...!
روزی دو به روی لاشه غوغا یی ست
آنگاه، سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا
سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد.
ای رهگذران وادی هستی!
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد!
ای وای چه سرنوشت جانسوزی
این است حدیث تلخ ما، این است.
از گور چگونه رو گردانم ؟
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
( از کرده خویشتن پشیمانم.)
من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامده است برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم!
ایام ایام مادر و روز مادر است. روز مادر بر همه مادران ایران زمین شاد باد. مادران ایرانی سوگواران جاودانه و غم خواران زمانه. در وصف مادر چیزی که در خور جایگاهش باشد را نمی توان گفت جز این که همه هست و نیست. در این سالها که گذشت چه مصیبت ها و درد و رنج ها و سختیها و که بر این الهه مهر و محبت در این دوران سیاه و تاریک اهریمنی دیوان ضحاک صفت که نرفت. چه کمر ها که تا شد، شکست. چه دلها که خون شد و چه چشمها که در هجران گریست. مادر روزت شاد باد گرچه دلت خوش نیست و برای شاد یت دلیلی نیست هنوز هم در یادم هست که با مرگ فرزندانت چقدر پیر گشتی و چگونه کمرت شکست و قدمهایت از غم سنگین تر از همیشه شد . دست تقدیر چنین می باید که چون تو فراوان مادران در این دوران ظلمت سیاه پوش خود کامگی های ضحاکان ماردوش گردند. در دیوان شاد روان استاد فریدون مشیری شعری بود بسیار تاثیر گذار و عمیق در معنی که بد ندیدم که بدین مناسبت و برای یادی از وی آن را تقدیم به همه یاران کنم باشد که مقبول افتد. سلطان غم روزت شاد باد .
قاصدكها خبر آوردند كه شب رفتني است
رجعت روز بايستني است
خنده كردنند گلها
شادمان شد دلها
سر بر آورد آفتاب
رقص كردنند آفتاب گردونها چشم وا كردند از خواب
چنگ بنواخت نسيم
سر بداد آواز بلبل
مي ريخت پي يا پي شبنم بر لب گلها
پر مي كشيد از شادي دلها
كرم شب تابي گفت سخن با گلها
كور شد چشم من
شد روشن جان شما
من همي خواهم رفت
از ديار گل و نور
جاي ما شايد باشد در پس، فاصله دور
جاي ما آنجاست كه نيست
خبري از گل و نور
بهار طبيعت و نو شدن رخت زمين نزديك است . زمستان رفتني و رو به زوال است
همانطور كه شب رفتني است و روز پيروز بر آن مي گردد در طبيعت هم رفتن زمستان
و آمدن بهار نيز مانند آن است . در عصر سراسر زمستاني و تاريك ما هم به همين شكل
مي باشد با اين تفاوت كه پيروزي و غالب شدن روز بر شب دوازده ساعت زمان مي برد
و پيروزي بهار طبيعت بر زمحرير زمستان بالغ بر چندين فصل . اما پيروزي ما بر شب ظلماني
و اهريمن زمستاني كه در آنيم و ساخته و پرداخته خويش است در دستان خودمان است و
تاريخش نامعلوم . به اميد اينكه همه بدنبال روشنايي و سبزي در طبيعت انديشه و دل باشند
آه و شما هم به من خيانت كرديد .
آه خيانتي بس بدتر از اين جاهلان ناخرد .
با شما هستم، اي پدر ، با شما هستم اي مادر .
آه شما هم مستبداني براي آوردنم بوديد نفرين .
آه نفرين بر شما باد ، اي عزيزان عزيز .
و شما بي خواسته خواستن من بس گناهان كرده ايد در حق من .
اگر باشد روز حسابي ، پس طويلل صفي خواهد بود .
از شماها ، اي ولدهاي نا بلد .
كاش من هم حقي داشتم در آمدن،در بودن،در ماندن،در زندگي كردن .
رفتن هم كه در عهده ماها نيست .
پس من مي گويم،روز حسابي هم در انديشه ماها نيست .
كاش من يك نفر به دنيا ، ني آمدم .
آنان كه مي دانند اين را باور مي كنند كه چيست . آنان كه مردم را مي بينند و درد
را مي شناسند مي دانند كه درد چيست. آنان كه فقط خود و اينان را مي بينند هيچ
وقت نه خود را مي شناسند و نه مردم را خواهند ديد و هيچ نمي دانند كه اين و آن
مفهوم چيست .
اين پست را تقديم مي كنم به كسي كه با نام حزب الهي براي من ناسزا و فحش
كامنت گذاشت و من مجبور شدم كه كامنتش را پاك كنم. در ادبيات ما توهين جايي
ندارد و چقدر خوب بود همه تحمل مخالف و منتقد را داشتند . من فقط برايش مي
نويسم كه از راه دور فقط ماچ و يك شاخه گل برايت فرستادم اين هم در جواب فحش
هايي كه برايم فرستاده بودي . ![]()
![]()
.ارابه زندگي است كه مي رود بر گرده سمند خيال.
سلانه سلانه مي برد با خود به شهر محال.
رو به قله آرزو از پي او دست جستجوگر باد.
در پاي دروازه شهر آه.
نوميدو خسته،بي پناه.
چنگال تيز زمان،صورت اميد را دريد.
و پيرهن چركين نياز بر تن بي نيازش،خودنمايي مي كرد.
بعضي وقتها آدم چيزهايي در جامعه مي بيند كه آرزو مي كند كه اي
كاش نبودو اين دردها را نمي ديد . افسوس كه همه انسانها از حق و
حقوق يكسان برخوردار نيستند تا اين همه برخورد و چالش نبود.


داس تيز مرگ در دست اجل .
مي چيد پي يا پي گلها را .
مي سوزاند غم هجران .
پيوسته دلها را .
كرد جاري سيلي از اشك .
چشم و ديده ابناء را .
بم هر چند بي مهري ديد ولي هميشه زنده و در يادها
خواهد ماند . بياد قربانيان ناكام بم و ماندگان قرباني شده
بدست حكومت نا مهربان كه چه مصيبت ها و چه رنجها از
دست اين نامردمان كشيدن .دوباره به پا خواهد خواست و
زندگي در آن جاري خواهد گشت.به نام ايرج بسطامي .![]()
بر صليبت مي كشن، اي مسيحاي زمان
اين همان قوم شرور بني اسرائيله،ها
مي زنن شلاق جهالت بر تن روح القدس
كي تواند كه كشد فرزند خدا را بر صليب
جز به مسلخ بردگان ابن مريم،عبريان شقيع
در انتظاره، صليب چوبين براي پيكر تو
فردا را نباشد در انتظار صبح آن مادر تو
زاد روز موعود مسيحيت حضرت عيسي بن مريم ( ع) و عيد كريسمس
بر عموم مسيحيان جهان و به خصوص مسيحيان هموطن خودمان شاد 
باش و ميمون باد . باشد كه در سال نو انديشه ها نيز نو گردد و دشمني
و جنگ و مصيبت از ميان برود. ديگر هيچ انساني در اين دنيا مورد تعرض و
ستم كسي قرار نگيرد و عدل و داد و مساوات و برابري و برادري در تمامي
گيتي به معناي واقعي ديده شود . ديگر هيچ مستبد و ديكتاتوري در جهان
نباشد .هيچ كودكي گرسنه سر بر بالين ننهد و هيچ زني از سر اجبار وادار
به تن فروشي نشود . و ارزش والاي انساني بر هر چيزي اولويت داشته و
جهانگير شود. ![]()
![]()
![]()
مترسك كشت زار آفت زده زندگي. 
خسته شده از بيهوده نقش خيال بازي كردن.
ايستادن بي صرف بر پيكرۀ خشكيده زميني كه.
ديگر هوس نشستن يك كلاغ را هم در خود نمي بيند.
سر در گم و لبريز از فكر و خيال پرسه بي انتها همراز شب و بوم كوچه ها ، آهسته و آرام سر به زير افتاده
از خيالات قدم به قدم همراه با مسيري كه هميشه مي داند كه تو مي آيي و همراه و همراز اويي .چه كسي
تو را به اين سوي كشاند كه تو خود نا خواسته به آن پاي گذاشته اي و راهي و هدفي جز در اطراف خويش
قدم زدن و گام برداشتن نمي يابي ، هدفت، بي هدفي است ، فكرت به سوي افقي از پوچي و هيچ است.
خيالات است كه تنها به مسير تكامل پاي مي نهد و ياراي كشيدن اين جسم وامانده و وارفته را با خود ندارد .
چقدر ساده از زمان و مكان خارج گشتي و هيچ نمي دانستي كه چيستي ؟ و كيستي ؟ عقربه، ساعتي
هستي كه به جهت مخالف حركت مي رانند تو را .
چه كسي براستي پاسخ گوست.؟

آخر، خواهد مرد مهتاب
در غربت ظلماني شب
و آسمان را ترك خواهد گفت
ستاره ها ، خواهند شد يتيم
درديست غريب در دامن كيهان ، هر شب و روز
حس غريبي دارد ، آفتاب بيوه شده از ايام
ترك ديار مردگان زنده نما كردند
عاشقان ، هميشه زنده به عشق مهتاب
به راستي آيا بايد براي خروج از بحران و بن بست هجرت كرد و محلي كه متعلق به
قلب آدميست و هواي آنجاست كه فقط به سينه اش سازگار است را ترك نمود؟!
شايد واقعا خروج و هجرت دگرگوني و تغييرات لازم باشد شايد. اما ليك خوب اين را
مي دانم كه هجرت و گذر از بحران در ادوار تاريخ كار ساز و گره گشا بوده و لازم .
هرچند ممكن است اين هجرت و خروج و تغييرات در درون و دگرگوني دروني را هم
شامل شود .
خداوندا تمام كساني كه جلاي وطن و ديار را نمودند نگاهبان باش .
خبر رسيد از باغبان
كه گل مرد
باغ پژمرد
بلبل بي پدر شد و آواز را خورد
بيد مجنون دگر زلف پريشان ننمود
شكوفه لبخند ز لبها بزدود
سبزه ها رخت سيه ،بر تن كردند
غوكان نواي شيون،از بر كردن
قدمي نيست بر تن باغ،از باغبان
شكوه اي نيست از زاغ،بر خانه مان
آينه، دق كرد شكست
سرو،قامت خم كرد،نشست
اينهمه،درد كه در باغ نمود
خواب از چشم درختان،بربود
گشت محزون آفتاب
در نيامد در شب مهتاب
دگر،هرگز نبينم رويش
تا ابد چشم به راهم سويش
* در زندگي و در سرنوشت آدمي هميشه گلهايي هستنند كه از ساير گلها زيباتر و خوش بو ترند و وجودشان نمايان تر و برجسته تر از بقيه هست تا وقتي كه هستنند خيلي قدرشان را نمي دانيم همين كه رفتنند در ماتم نبودشان تا ابد پريشانيم .در وجود هر گل عطري است كه در ديگري نيست و هيچ وقت تكرار شدني نيست دردا و صد افسوس بر گلهايي كه پژمرده شدند .