تبليغاتX

ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

مشت می کوبم بر دیوار
دیواری ساخته ازافکارشما
بیهوده تلاشی بود مرا
روز و شب چنگ زدن بردیوار
پوشانده خاک وطن را سراسر شیاطین سیاه
بر نمی خیزد لاله سرخ
ز خاکی که شوره زار گشته است 
ازظالمان ظلم خداپیشه
و ای کاش هیچ گاه بدین سرزمین پای نمی نهاد
آن آریا پدر.


هیچ چیز.هیچ کسی وهیچ جایی به غیر از وطن و خاکش
و نهاد خانواده مقدس و قابل احترام نیست.

[لینک ثابت] نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:3  توسط بزرگمهر آزادی  | 

بر پنجره می زند بادچپ.
به سرانگشت.خودودا.
برخیز پنجره را بازکن.
اما..هوشیار باش.
دستت را بیرون مبر.
شاید که دستت را باد چپ خورد.
یادت باشد که.
اگر خودوداهم بود.
بازهم به امید او.
دستت را بیرون مبر.

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 2:24  توسط بزرگمهر آزادی  | 

ریش بلند
عقل کوتاه
دستاربسر
نعلین بپا
افکارپلید
دل چرکین
حامی پوتین
جنایت می کند
قساوت می کند
مال ملت غارت می کند
جوانان را تجاوزمی کند
قلم را بشکسته.
اهلش به زندان می کند
خانه های عشق ویران می کند
از جهان ساخت بمب. پنهان می کند
صادراتش انقلاب است و ترور
وارداتش.جانیان.آدمکشانه. یغور
حامیانش مغرب نشینان.شرقیان.
اینچنین است که.
می کوبد. برسرایرانیان
دمکراسی.حقوق بشر.شعاری. توخالی است.
چونکه نفت و گازاولین حرف. این وادی است.

[لینک ثابت] نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:55  توسط بزرگمهر آزادی  | 

با چکمه های سیاهش
بر قلب آزادگان قدم برمی داشت
شیطانی که هنوز در فکرش فرشته بود
برای خداوندگاری از جنس حباب
وبادندانهای افعیانش
تن انسانیت را می درید
چرا که می ترسید که فریدونی
دگر باره
زاده شود
در چرمینه دامن کاوه ای

[لینک ثابت] نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 22:15  توسط بزرگمهر آزادی  | 

قاصدك به كجا رواني تو ؟

هان ، ای قاصدک. 

تو چه میدانی که دست باد به کجا می بردت .

قاصدک شادی تو .

قاصدک رقصانی تو .

قاصدک عاشق شیدایی تو .

قاصدک خبر داری از قصد ، باد .

قاصدک می دانی که رفت ز دست ، آن فریاد .

قاصدک لباس نو پوشیدی .

قاصدک از چه چنین شوریدی .

قاصدک بهار سبز است ، دل اطرافت زرد .

قاصدک ، تو دیدی کودک مکتب نرفته شد ، دوره گرد .

[لینک ثابت] نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 23:48  توسط بزرگمهر آزادی  | 

اینک ستاره ای نیست .

ره تاریک و راه گم .

ماه در سیاه چال شب اسیر است .

و تاریکی سلطان مطلق شده است .

ستاره ها یکی یکی لب فرو بستند .

راه دانان یکی یکی فرونشستند .

چشمها خیره به هم می نگرند .

کس نمی داند که آن نگاه از کیست .

هیچ کس نمی داند که سرانجام چیست .

امید سرابی بیش نبود .

پاها تهی از قدم، ساقه ای خشک بود .

دستها میخ شده بر صلیب ظلم .

کامها پر ز خون از ضربه جلاد .

دلها همه ویران و خراب .

کس نمی داند این جواب .

این چه رسمی است که ویران شده خواب .

ما هنوز هم غرق در خواب خودیم .

ما هنوز هم اسیر زندان تنیم .


نمی دانم که تا چه وقت باید اسیر چنگال خونخوار ظلمت و تاریکی بود و فقط هوای متعفن

و آلوده این دیو رویان جاهل و قاتل را استشمام کرد .در این برهه از زمان انگار ما تنها مانده

و درمانده گشته و هیچ فریاد رسی نیست کمر ازادگان را شکسته اند گلوی حق جویان وطن

به دستشان بریده شده فقط خفقان و استبداد است که آزاد است و سروری می کند آزادی

فقط در استبداد و دیکتاتوری و خفقان و ظلم و ستم و ارتجاع است که نمودی عینی پیدا می

کند . وای بر ملتی که بر افکارشان رنگ خرافات پاشیده اند و بار سنگین ظلم بر اعتقاد انان

سوار است و به پیش می رود به سوی نابودی خود و کشور .

[لینک ثابت] نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:0  توسط بزرگمهر آزادی  | 

رضا شاه کبیر سازنده اما دیکتاتور سید روح الله خمینی در ظاهر مخالف و مبارز بااستبداد ولی حکومتش مخوفترین دیکتاتوری شد محمد رضای وطن دوست ولی ترسو و دیکتاتور

ای غرور بشکسته ، مام وطن

ای اسیر ، پنجه های اهرمن

ای به خاکستر مانده از ، آتش کین

ای سکوت آخرین قرن ، ملهدین

ای به زیر خاک ، مانده از آوار خویش

ای به صورت ، ناخن کشیده ، ریش،ریش

ای به زیر آورده سر ، از کار خویش

ای فراموش گشته از ، دوران پیش

ای وطن ، ای جاودان سرای عاشقان

ای به زیر آورده نامت ، کافران

ای به رویت پاشیده ، رنگ ماتم ، رنگ غم

ای به دل خون ، ای به سر خاک

ای سراسر نوحه ، شیون ، حزن غمناک

ای به تاراج حرامیها رفته ، گنجت فنا

ای به بالینت گرسنه خفته ، صدها بچه ها

ای وطن ما می شویم ، آخر فدا

ای وطن ما می شویم ، آخر فدا

تا تو را آزاد گردانیم و رها

 

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 19:14  توسط بزرگمهر آزادی  | 

سردار آزادي . علي قلي خان .سرداران آزاديخواه . آزادگان جنگل گل سرخ در ميدان توپ خانه روئيد . در تاريكي دلها و افكار خورشيدي بود . بهاري در ادبيات سياسي .چقدر جلوتر بودي از ما .روشنگري در مذهب مضر براي قدرت .

با صدايي بلند در ميان مردم فرياد بر آوردم ز خاموشي .

اما مثل اينكه همه كر و لالند .

فرياد مي زدم ، مردم .

اما افسوس كه در بيداري ، مردم .

افسوس كه جماعت هميشه خاموش مي شنيدند و خودخاموش بودند.

آهاي مردم ، ز تنهايي مردم .

يكنفر پيدا شود ، زبان گفتن در كام .

گوش شنيدن ، در سر .

آه، فريادهايم همه به گورستان خاموشيها مي رفتند .

زجه و صدايم را ، فريادهايم را .

انگار كه مردگان بهتر مي شنوند .

آه، سر بر آوردند از قبر خود يكي يكي .

ستار بود و باقر ، يونس بود و بهار، مصدق بود و اسعد سردار .

صادق بود و علي ، برادرم خسرو هم بود .

شنيدند و پاسخ گفتنند .

گفتنند ، كه مائيم ياراي ياري رساندن .

اما نيست اميدي به اين مردم

 

 


كجايند آزدادگان ؟ تنها مانديم در برهوت ظلمت . ديوانه گشتيم از سكوت خورشيد. مي خندد

زمانه بر يك رنگي سرنوشت . نگاه كنيد بر آن دستهاي خشكيده از بي تفاوتي ايام .هنوز هم

خاموشيم و در سكوت خود گرفتار اما اين تا آخر ماجرا تداوم ندارد . منتظر هستيم اي ابر .

ببار بر سرنوشت شوم. پاك کن غبار اختناق .

[لینک ثابت] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 10:6  توسط بزرگمهر آزادی  | 

جادوگر قرن باغبان تن ها .

آي آبادگر قبرها ؟

چقدر مرده كاشتي ؟ آی آبادگر گورستانهاي قرن

آي جادوگر باغبان تن ها

هر مرده را به فاصله كدام مرده مي كاري

آي جادوگر خونابه را چند صباحي به وقت آن مي دهي

واي خداي من چه قبرستان باغ آبادي دارد جادوگر قرن !

دستان خونينش مي شويد،كفن مي كند، ومي سپارد به ابديت

برادرم را وقتي كاشتي يا كشتي من بودم

برادرم وقتي كه مرد جوان بود

آي جادوگر جوان حق زيستن را بيش است يا پير

مادر ، سرت خوش باد ، پسرت را كشتند

و ،تو هنوز اميد به رويش گلي از باغچه


ايران مملكت ما گرفتار سه درد بزرگ است اول گروهي كه زياد مي دانند . دوم

گروهي كه اصلا نمي دانند . سوم گروهي كه درد كم دانستن دارند . و در اين سه درد

يا سه مقوله كه ارتباط مهمی با هم دارند بدترين و مخربترين درد درد كم دانستن

است كه جامعه را گرفتار و به چالش وا مي دارد .

[لینک ثابت] نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 22:10  توسط بزرگمهر آزادی  | 

مي خواهم نفس بكشم ،اجازه هست؟

مي خواهم به جوجه هاي بنشسته در آشيان دان بدهم، اجازه هست؟

مي خواهم خدا را عبادت كنم، بي تو اجازه هست؟

مي خواهم در سايه نارون. خستگي ها را به جوي آب بسپارم ،اجازه هست؟

مي خواهم در پياده روي دلتنگي ها برتن سنگ فرش روزمرگيها قدم بر دارم ،اجازه هست؟

مي خواهم به او بگويم دوستت دارم ها، اجازه هست؟

مي خواهم بوسه اي بر غنچه هاي تازه شكفته در باغچه بزنم، اجازه هست؟

مي خواهم كبوتران را در آسمان آزادي پرواز دهم، اجازه هست؟

مي خواهم رخت پوسيده جهالت را از تن بدر كنم، اجازه هست؟

مي خواهم زنده فكر كنم،پويا شوم، اجازه هست؟

مي خواهم خود را بشناسم،گم شده در خويشم، اجازه هست؟

 

اميد وارم كه همه ما انسانها از فكر و خرد،انديشه وعقل سليم خويش

كسب اجازه در زندگي نمائيم و هيچ كس را ولي و سرپرست خويش

قرار ندهيم .به اميد روزي كه احترام به انسانيت و انديشه والاي انساني

در تمامي جهان نهادينه گردد و بردگي و آپارتايد فكري جايگاهي در جوامع

انساني نداشته باشد .

اين پست تقديم مي گردد به دوست گرامي و روزنامه نگار جوان و مستعد

ايراني كه در اين چند ساله به عناوين مختلف مورد باز خواست و ظلم و حق

كشي دستگاه حاكميت قرار گرفته و لطمات و صدماتي چند به ايشان وارد

و به راستي در حق ايشان عدالت رعايت نگشته چون ديگر اهل قلم مظلوم

بوده است . و هم اكنون نيز به دادگاه انقلاب قم احظار شده به دليل شكايتي

غلط و اشتباه . اميد است كه ايشان از اين دادگاه نيز سربلند خارج گشته و

مثل هميشه استوار و سربلند به كارش ادامه دهد . به اميد آزادي انديشه ..

تقديم به آقاي حامد متقي ...وبلاگ طنين سكوت.

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 16:56  توسط بزرگمهر آزادی  | 

نوشته هاي پيشين
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1386
اسفند 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384