تبليغاتX

ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

مادر يعني عشق در خانه خود نشسته ام ناگاه

مرگ آید و گویدم: ( ز جا برخیز

این جامه عاریت به دور افکن

وین باده جانگزا به کامت ریزا )

خواهم که مگر ز مرگ بگریزم

می خندد و می کشد در آغوشم،

پیمانه ز دست مرگ می گیرم

می لرزم و با هراس می نوشم!

آن دور، در آن دیار هول انگیز

بی روح، فسرده، خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کژدم ها

بازیچه مار و طعمه مورم

در ظلمت نیمه شب، که تنها مرگ

بنشسته به روی دخمه ها بیدار،

وامانده مار و مور و کژدم را

می کاود و زوزه می کشد کفتار...!

روزی دو به روی لاشه غوغا یی ست

آنگاه، سکوت می کند غوغا

روید ز نسیم مرگ خاری چند

پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

سالی نگذشته استخوان من

در دامن گور خاک خواهد شد.

ای رهگذران وادی هستی!

از وحشت مرگ می زنم فریاد

بر سینه سرد گور باید خفت

هر لحظه به مار بوسه باید داد!

ای وای چه سرنوشت جانسوزی

این است حدیث تلخ ما، این است.

از گور چگونه رو گردانم ؟

من عاشق آفتاب تابانم

من روزی اگر به مرگ رو کردم

( از کرده خویشتن پشیمانم.)

من تشنه این هوای جان بخشم

دیوانه این بهار و پاییزم

تا مرگ نیامده است برخیزم

در دامن زندگی بیاویزم!


ایام ایام مادر و روز مادر است. روز مادر بر همه مادران ایران زمین شاد باد.

مادران ایرانی سوگواران جاودانه و غم خواران زمانه. در وصف مادر چیزی که

در خور جایگاهش باشد را نمی توان گفت جز این که همه هست و نیست.

در این سالها که گذشت چه مصیبت ها و درد و رنج ها و سختیها و که بر این

الهه مهر و محبت در این دوران سیاه و تاریک اهریمنی دیوان ضحاک صفت که

نرفت. چه کمر ها که تا شد، شکست. چه دلها که خون شد و چه چشمها که

در هجران گریست. مادر روزت شاد باد گرچه دلت خوش نیست و برای شاد یت

دلیلی نیست هنوز هم در یادم هست که با مرگ فرزندانت چقدر پیر گشتی و

چگونه کمرت شکست و قدمهایت از غم سنگین تر از همیشه شد . دست تقدیر

چنین می باید که چون تو فراوان مادران در این دوران ظلمت سیاه پوش خود کامگی

های ضحاکان ماردوش گردند. در دیوان شاد روان استاد فریدون مشیری شعری بود

بسیار تاثیر گذار و عمیق در معنی که بد ندیدم که بدین مناسبت و برای یادی از وی

آن را تقدیم به همه یاران کنم باشد که مقبول افتد. سلطان غم روزت شاد باد .  

[لینک ثابت] نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:16  توسط بزرگمهر آزادی  | 

قاصدك به كجا رواني تو ؟

هان ، ای قاصدک. 

تو چه میدانی که دست باد به کجا می بردت .

قاصدک شادی تو .

قاصدک رقصانی تو .

قاصدک عاشق شیدایی تو .

قاصدک خبر داری از قصد ، باد .

قاصدک می دانی که رفت ز دست ، آن فریاد .

قاصدک لباس نو پوشیدی .

قاصدک از چه چنین شوریدی .

قاصدک بهار سبز است ، دل اطرافت زرد .

قاصدک ، تو دیدی کودک مکتب نرفته شد ، دوره گرد .

[لینک ثابت] نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 23:48  توسط بزرگمهر آزادی  | 

اینک ستاره ای نیست .

ره تاریک و راه گم .

ماه در سیاه چال شب اسیر است .

و تاریکی سلطان مطلق شده است .

ستاره ها یکی یکی لب فرو بستند .

راه دانان یکی یکی فرونشستند .

چشمها خیره به هم می نگرند .

کس نمی داند که آن نگاه از کیست .

هیچ کس نمی داند که سرانجام چیست .

امید سرابی بیش نبود .

پاها تهی از قدم، ساقه ای خشک بود .

دستها میخ شده بر صلیب ظلم .

کامها پر ز خون از ضربه جلاد .

دلها همه ویران و خراب .

کس نمی داند این جواب .

این چه رسمی است که ویران شده خواب .

ما هنوز هم غرق در خواب خودیم .

ما هنوز هم اسیر زندان تنیم .


نمی دانم که تا چه وقت باید اسیر چنگال خونخوار ظلمت و تاریکی بود و فقط هوای متعفن

و آلوده این دیو رویان جاهل و قاتل را استشمام کرد .در این برهه از زمان انگار ما تنها مانده

و درمانده گشته و هیچ فریاد رسی نیست کمر ازادگان را شکسته اند گلوی حق جویان وطن

به دستشان بریده شده فقط خفقان و استبداد است که آزاد است و سروری می کند آزادی

فقط در استبداد و دیکتاتوری و خفقان و ظلم و ستم و ارتجاع است که نمودی عینی پیدا می

کند . وای بر ملتی که بر افکارشان رنگ خرافات پاشیده اند و بار سنگین ظلم بر اعتقاد انان

سوار است و به پیش می رود به سوی نابودی خود و کشور .

[لینک ثابت] نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:0  توسط بزرگمهر آزادی  | 

یک سبد گل تقدیم به هزاران گل .

در پیش بی دردان چرا ، فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل ، با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل

در سینه جوشم همچو مل

من شمع رسوا نیستم ، تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای ، تا بر گزینم پیشه ای

آخر به یک پیمانه می ، اندیشه را باطل کنم

ز آنرو ستانم جام را ، آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او ، مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او ، در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم ، چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام ، موجی ز دریای توام

من نخل سر کش نیستم ، تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی ، از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی ، فریاد بی حاصل کنم

با درود به همه دوستان و عزیزان وبلاگ نویس که در این مدتی که من

غیبت داشتم با آمدن و سر زدن به وبلاگ من و با ابراز محبت و گذاشتن

پیام و نظرات خویش این حقیر را مورد لطف و محبت خویش قرار دادند

از همگی این بزرگواران کمال سپاس گذاری را دارم و سال نو را خدمت

همگی آنان و خانواده های محترمشان شاد باش می گوییم .

[لینک ثابت] نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:9  توسط بزرگمهر آزادی  | 

نوشته هاي پيشين
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1386
اسفند 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384