قاصدكها خبر آوردند كه شب رفتني است
رجعت روز بايستني است
خنده كردنند گلها
شادمان شد دلها
سر بر آورد آفتاب
رقص كردنند آفتاب گردونها چشم وا كردند از خواب
چنگ بنواخت نسيم
سر بداد آواز بلبل
مي ريخت پي يا پي شبنم بر لب گلها
پر مي كشيد از شادي دلها
كرم شب تابي گفت سخن با گلها
كور شد چشم من
شد روشن جان شما
من همي خواهم رفت
از ديار گل و نور
جاي ما شايد باشد در پس، فاصله دور
جاي ما آنجاست كه نيست
خبري از گل و نور
بهار طبيعت و نو شدن رخت زمين نزديك است . زمستان رفتني و رو به زوال است
همانطور كه شب رفتني است و روز پيروز بر آن مي گردد در طبيعت هم رفتن زمستان
و آمدن بهار نيز مانند آن است . در عصر سراسر زمستاني و تاريك ما هم به همين شكل
مي باشد با اين تفاوت كه پيروزي و غالب شدن روز بر شب دوازده ساعت زمان مي برد
و پيروزي بهار طبيعت بر زمحرير زمستان بالغ بر چندين فصل . اما پيروزي ما بر شب ظلماني
و اهريمن زمستاني كه در آنيم و ساخته و پرداخته خويش است در دستان خودمان است و
تاريخش نامعلوم . به اميد اينكه همه بدنبال روشنايي و سبزي در طبيعت انديشه و دل باشند

