تبليغاتX

ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

سردار آزادي . علي قلي خان .سرداران آزاديخواه . آزادگان جنگل گل سرخ در ميدان توپ خانه روئيد . در تاريكي دلها و افكار خورشيدي بود . بهاري در ادبيات سياسي .چقدر جلوتر بودي از ما .روشنگري در مذهب مضر براي قدرت .

با صدايي بلند در ميان مردم فرياد بر آوردم ز خاموشي .

اما مثل اينكه همه كر و لالند .

فرياد مي زدم ، مردم .

اما افسوس كه در بيداري ، مردم .

افسوس كه جماعت هميشه خاموش مي شنيدند و خودخاموش بودند.

آهاي مردم ، ز تنهايي مردم .

يكنفر پيدا شود ، زبان گفتن در كام .

گوش شنيدن ، در سر .

آه، فريادهايم همه به گورستان خاموشيها مي رفتند .

زجه و صدايم را ، فريادهايم را .

انگار كه مردگان بهتر مي شنوند .

آه، سر بر آوردند از قبر خود يكي يكي .

ستار بود و باقر ، يونس بود و بهار، مصدق بود و اسعد سردار .

صادق بود و علي ، برادرم خسرو هم بود .

شنيدند و پاسخ گفتنند .

گفتنند ، كه مائيم ياراي ياري رساندن .

اما نيست اميدي به اين مردم

 

 


كجايند آزدادگان ؟ تنها مانديم در برهوت ظلمت . ديوانه گشتيم از سكوت خورشيد. مي خندد

زمانه بر يك رنگي سرنوشت . نگاه كنيد بر آن دستهاي خشكيده از بي تفاوتي ايام .هنوز هم

خاموشيم و در سكوت خود گرفتار اما اين تا آخر ماجرا تداوم ندارد . منتظر هستيم اي ابر .

ببار بر سرنوشت شوم. پاك کن غبار اختناق .

[لینک ثابت] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 10:6  توسط بزرگمهر آزادی  | 

آه و شما هم به من خيانت كرديد .

آه خيانتي بس بدتر از اين جاهلان ناخرد .

با شما هستم، اي پدر ، با شما هستم اي مادر .

آه شما هم مستبداني براي آوردنم بوديد نفرين .

آه نفرين بر شما باد ، اي عزيزان عزيز .

و شما بي خواسته خواستن من بس گناهان كرده ايد در حق من .

اگر باشد روز حسابي ، پس طويلل صفي خواهد بود .

از شماها ، اي ولدهاي نا بلد .

كاش من هم حقي داشتم در آمدن،در بودن،در ماندن،در زندگي كردن .

رفتن هم كه در عهده ماها نيست .

پس من مي گويم،روز حسابي هم در انديشه ماها نيست .

كاش من يك نفر به دنيا ، ني آمدم .و شما مرا بدين روز گرفتار هوس خود كرديد .اي پدر و اي مادر .


آنان كه مي دانند اين را باور مي كنند كه چيست . آنان كه مردم را مي بينند و درد

را مي شناسند مي دانند كه درد چيست. آنان كه فقط خود و اينان را مي بينند هيچ

وقت نه خود را مي شناسند و نه مردم را خواهند ديد و هيچ نمي دانند كه اين و آن

مفهوم چيست .

اين پست را تقديم مي كنم به كسي كه با نام حزب الهي براي من ناسزا و فحش

كامنت گذاشت و من مجبور شدم كه كامنتش را پاك كنم. در ادبيات ما توهين جايي

ندارد و چقدر خوب بود همه تحمل مخالف و منتقد را داشتند . من فقط برايش مي

نويسم كه از راه دور فقط ماچ و يك شاخه گل برايت فرستادم اين هم در جواب فحش

هايي كه برايم فرستاده بودي .

[لینک ثابت] نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 23:24  توسط بزرگمهر آزادی  | 

جادوگر قرن باغبان تن ها .

آي آبادگر قبرها ؟

چقدر مرده كاشتي ؟ آی آبادگر گورستانهاي قرن

آي جادوگر باغبان تن ها

هر مرده را به فاصله كدام مرده مي كاري

آي جادوگر خونابه را چند صباحي به وقت آن مي دهي

واي خداي من چه قبرستان باغ آبادي دارد جادوگر قرن !

دستان خونينش مي شويد،كفن مي كند، ومي سپارد به ابديت

برادرم را وقتي كاشتي يا كشتي من بودم

برادرم وقتي كه مرد جوان بود

آي جادوگر جوان حق زيستن را بيش است يا پير

مادر ، سرت خوش باد ، پسرت را كشتند

و ،تو هنوز اميد به رويش گلي از باغچه


ايران مملكت ما گرفتار سه درد بزرگ است اول گروهي كه زياد مي دانند . دوم

گروهي كه اصلا نمي دانند . سوم گروهي كه درد كم دانستن دارند . و در اين سه درد

يا سه مقوله كه ارتباط مهمی با هم دارند بدترين و مخربترين درد درد كم دانستن

است كه جامعه را گرفتار و به چالش وا مي دارد .

[لینک ثابت] نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 22:10  توسط بزرگمهر آزادی  | 

استاد ازل دكتر عليرضا نوري زاده .درياچه نمك نبوي مردي كه زياد مي دانست بهنود ديگر .

دوم دام دات كام . سيد ابراهيم نبوي درياچه نمك

دايورت

يكي پرسيد : مگه اين مسوولان مملكت نارضايتي مردم به گوششون نمي رسه؟

اون يكي گفت : چرا ، به گوششون مي رسه ، ولي مدتي است كه گوششون رو

دايورت كردن روي تخم شون.

البرادعي

وقتي البرادعي رفته بود تهران غضنفر ازش پرسيد : مگه شما دكتر نيستي؟

البرادعي گفت : درسته ، من دكترم.

گفت : پس چرا توي آژانس كار مي كني؟

متن بالا از جوكستان سايت سيد ابراهيم نبوي طنز پرداز معاصر نقل شد

معرف حضور دوستان هست نبوي يعني درياچه نمك با اين فرق كه در درياچه

او امكان غرق شدن زياد است و توصيه شده كه در آن وارد نشويد .

دكتر عليرضا نوري زاده استاد ازل

روزنامه نگار و نويسنده ايراني مقيم لندن با اين وصف كه هيچ وقت در دسترس

نمي باشد . تا قيامت انگار دسترسي به سايت ايشان مقدور نمي باشد .

مسعود بهنود . مردي كه زياد مي دانست. يك بهنود ديگه

چهارده ساله بودم به كار در مطبوعات پرداختم و بعد اين شد زندگيم و بعدها در

راديو و تلوزيون هم آموخته شدم تا زماني كه تاريخ معاصر از بخت خوش و تحليل

سياسي از بخت بد شد كار اصلي ام

[لینک ثابت] نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 23:50  توسط بزرگمهر آزادی  | 

عمو فيدل آخر دل

دستهايتان را بگيريد به هم هموطنان

چشمهايتان را باز كنيد بر دگران

طوفاني بپاشد از حركتتان هيچ مباشيد دل نگران

غرش صدايتان طوفان نوح شده است

اشك چشم دل شكسته مادران سيلاب راه شده است

پشت ديو زمان لرزيد از حركت سيل آسايتان

بر كنيد بنياد ظلم و جور و جنون را از ميان

سبز كنيد دل مام وطن را به كمك همدگران

چه دلها كه خون نشد از سكوتتان

چه چشمها كه خون نگريست از سكونتان

چه دستها كه خالي بماند از ياري تان

 

پسر شجاع دكتر چگووارا

 


اينجا كوباست ما از هاوانا سخن مي گوييم . سرزمين شكر و سيگار برگ . سرزمين گل و بلبل و البته كوكائين

و فيدل . فيدل كاسترو . فيدل هنوز هم ريشش رو نزده چون به خودكفايي نرسيده روي شعارش ايستاده البته

تقصير امريكاي جهان خوار امپرياليست بزرگ هم هست . زنده باد چگووارا . پاينده باد عمو فيدل . ما اينجا شعار

هر روزمان مرگ بر امريكا و امپرياليست است . اما نمي دانم چرا عده اي از هموطنان از مرز فرار كرده و به سمت

امريكا پناهنده مي شوند . اي خيانتكاراي نامرد به دامن امپرياليست نرويد . اينجا ما خيلي توليد شكر و سيگار

برگ داريم . ولي نمي دانم چرا ما هميشه بايد چاي و قهوه مون رو تلخ بخوريم . يعني عمو كاسترو هم مثل ما

است . كي شكراي ما رو دزديد . سيگار برگ كه نگو و نپرس درجه سومش هم نصيب ما نمي شود ما اينجا فقط

چپق مي كشيم اون هم از نوع چوبي و گليش البته طبيعيه چون اين هم تقصير امريكاست . كي سيگارامون رو

كشيد .آي دزدا . عمو فيدل خيلي زحمت كشيده براي ما كوبايي ها فقط طفلي يخورده پير شده مثل گذشته ها

نيست مثل سگ پير شده ديگه نه مي تونه پارس كنه نه پاچه بگيره . اين هم تقصير امريكاست . عمو فيدل عزيز

به هوش باش . پيرمرد بوش نخورت ها بوش به كمينه ها . ما گفتيم .

[لینک ثابت] نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 2:0  توسط بزرگمهر آزادی  | 

سوار بر سمند خيال. .ارابه زندگي است كه مي رود بر گرده سمند خيال.

سلانه سلانه مي برد با خود به شهر محال.

رو به قله آرزو از پي او دست جستجوگر باد.

در پاي دروازه شهر آه.

نوميدو خسته،بي پناه.

چنگال تيز زمان،صورت اميد را دريد.

و پيرهن چركين نياز بر تن بي نيازش،خودنمايي مي كرد.

 

بعضي وقتها آدم چيزهايي در جامعه مي بيند كه آرزو مي كند كه اي

كاش نبودو اين دردها را نمي ديد . افسوس كه همه انسانها از حق و

حقوق يكسان برخوردار نيستند تا اين همه برخورد و چالش نبود.

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 22:26  توسط بزرگمهر آزادی  | 

شاد روان ايرج بسطامي خواننده بزرگ بمي .ارگ بم .شهر ويران شده بم. مصيبت ديدگان زلزله .

داس تيز مرگ در دست اجل .

مي چيد پي يا پي گلها را .

مي سوزاند غم هجران .

پيوسته دلها را .

كرد جاري سيلي از اشك .

چشم و ديده ابناء را .

 

بم هر چند بي مهري ديد ولي هميشه زنده و در يادها

خواهد ماند . بياد قربانيان ناكام بم و ماندگان قرباني شده

بدست حكومت نا مهربان كه چه مصيبت ها و چه رنجها از

دست اين نامردمان كشيدن .دوباره به پا خواهد خواست و

زندگي در آن جاري خواهد گشت.به نام ايرج بسطامي .

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 2:7  توسط بزرگمهر آزادی  | 

بر صليبت مي كشن، اي مسيحاي زمان

اين همان قوم شرور بني اسرائيله،ها

مي زنن شلاق جهالت بر تن روح القدس

كي تواند كه كشد فرزند خدا را بر صليب

جز به مسلخ بردگان ابن مريم،عبريان شقيع

در انتظاره، صليب چوبين براي پيكر تو

فردا را نباشد در انتظار صبح آن مادر تو

 

زاد روز موعود مسيحيت حضرت عيسي بن مريم ( ع) و عيد كريسمس

بر عموم مسيحيان جهان و به خصوص مسيحيان هموطن خودمان شاد تولد مسيح ... عيد كريسمس .

باش و ميمون باد . باشد كه در سال نو انديشه ها نيز نو گردد و دشمني

و جنگ و مصيبت از ميان برود. ديگر هيچ انساني در اين دنيا مورد تعرض و

ستم كسي قرار نگيرد و عدل و داد و مساوات و برابري و برادري در تمامي

گيتي به معناي واقعي ديده شود . ديگر هيچ مستبد و ديكتاتوري در جهان

نباشد .هيچ كودكي گرسنه سر بر بالين ننهد و هيچ زني از سر اجبار وادار

به تن فروشي نشود . و ارزش والاي انساني بر هر چيزي اولويت داشته و

جهانگير شود.

[لینک ثابت] نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 18:5  توسط بزرگمهر آزادی  | 

زمستان اهريمن سپيد.مترسك كشت زار آفت زده زندگي. نقش خيال پايان بازي بود

خسته شده از بيهوده نقش خيال بازي كردن.

ايستادن بي صرف بر پيكرۀ خشكيده زميني كه.

ديگر هوس نشستن يك كلاغ را هم در خود نمي بيند.


سر در گم و لبريز از فكر و خيال پرسه بي انتها همراز شب و بوم كوچه ها ، آهسته و آرام سر به زير افتاده

از خيالات قدم به قدم همراه با مسيري كه هميشه مي داند كه تو مي آيي و همراه و همراز اويي .چه كسي

تو را به اين سوي كشاند كه تو خود نا خواسته به آن پاي گذاشته اي و راهي و هدفي جز در اطراف خويش

قدم زدن و گام برداشتن نمي يابي ، هدفت، بي هدفي است ، فكرت به سوي افقي از پوچي و هيچ است.

خيالات است كه تنها به مسير تكامل پاي مي نهد و ياراي كشيدن اين جسم وامانده و وارفته را با خود ندارد .

چقدر ساده از زمان و مكان خارج گشتي و هيچ نمي دانستي كه چيستي ؟ و كيستي ؟ عقربه، ساعتي

هستي كه به جهت مخالف حركت مي رانند تو را .

چه كسي براستي پاسخ گوست.؟

[لینک ثابت] نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 12:44  توسط بزرگمهر آزادی  | 

نوشته هاي پيشين
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1386
اسفند 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384