






با صدايي بلند در ميان مردم فرياد بر آوردم ز خاموشي .
اما مثل اينكه همه كر و لالند .
فرياد مي زدم ، مردم .
اما افسوس كه در بيداري ، مردم .
افسوس كه جماعت هميشه خاموش مي شنيدند و خودخاموش بودند.
آهاي مردم ، ز تنهايي مردم .
يكنفر پيدا شود ، زبان گفتن در كام .
گوش شنيدن ، در سر .
آه، فريادهايم همه به گورستان خاموشيها مي رفتند .
زجه و صدايم را ، فريادهايم را .
انگار كه مردگان بهتر مي شنوند .
آه، سر بر آوردند از قبر خود يكي يكي .
ستار بود و باقر ، يونس بود و بهار، مصدق بود و اسعد سردار .
صادق بود و علي ، برادرم خسرو هم بود .
شنيدند و پاسخ گفتنند .
گفتنند ، كه مائيم ياراي ياري رساندن .
اما نيست اميدي به اين مردم
![]()
![]()
![]()
![]()
كجايند آزدادگان ؟ تنها مانديم در برهوت ظلمت . ديوانه گشتيم از سكوت خورشيد. مي خندد
زمانه بر يك رنگي سرنوشت . نگاه كنيد بر آن دستهاي خشكيده از بي تفاوتي ايام .هنوز هم
خاموشيم و در سكوت خود گرفتار اما اين تا آخر ماجرا تداوم ندارد . منتظر هستيم اي ابر .
ببار بر سرنوشت شوم. پاك کن غبار اختناق . ![]()





.ارابه زندگي است كه مي رود بر گرده سمند خيال.


مترسك كشت زار آفت زده زندگي. 