تبليغاتX

ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

مي خواهم نفس بكشم ،اجازه هست؟

مي خواهم به جوجه هاي بنشسته در آشيان دان بدهم، اجازه هست؟

مي خواهم خدا را عبادت كنم، بي تو اجازه هست؟

مي خواهم در سايه نارون. خستگي ها را به جوي آب بسپارم ،اجازه هست؟

مي خواهم در پياده روي دلتنگي ها برتن سنگ فرش روزمرگيها قدم بر دارم ،اجازه هست؟

مي خواهم به او بگويم دوستت دارم ها، اجازه هست؟

مي خواهم بوسه اي بر غنچه هاي تازه شكفته در باغچه بزنم، اجازه هست؟

مي خواهم كبوتران را در آسمان آزادي پرواز دهم، اجازه هست؟

مي خواهم رخت پوسيده جهالت را از تن بدر كنم، اجازه هست؟

مي خواهم زنده فكر كنم،پويا شوم، اجازه هست؟

مي خواهم خود را بشناسم،گم شده در خويشم، اجازه هست؟

 

اميد وارم كه همه ما انسانها از فكر و خرد،انديشه وعقل سليم خويش

كسب اجازه در زندگي نمائيم و هيچ كس را ولي و سرپرست خويش

قرار ندهيم .به اميد روزي كه احترام به انسانيت و انديشه والاي انساني

در تمامي جهان نهادينه گردد و بردگي و آپارتايد فكري جايگاهي در جوامع

انساني نداشته باشد .

اين پست تقديم مي گردد به دوست گرامي و روزنامه نگار جوان و مستعد

ايراني كه در اين چند ساله به عناوين مختلف مورد باز خواست و ظلم و حق

كشي دستگاه حاكميت قرار گرفته و لطمات و صدماتي چند به ايشان وارد

و به راستي در حق ايشان عدالت رعايت نگشته چون ديگر اهل قلم مظلوم

بوده است . و هم اكنون نيز به دادگاه انقلاب قم احظار شده به دليل شكايتي

غلط و اشتباه . اميد است كه ايشان از اين دادگاه نيز سربلند خارج گشته و

مثل هميشه استوار و سربلند به كارش ادامه دهد . به اميد آزادي انديشه ..

تقديم به آقاي حامد متقي ...وبلاگ طنين سكوت.

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 16:56  توسط بزرگمهر آزادی  | 

چقدر دلگير بود وقتي خورشيد مرد ... 

 

خورشيد محبت، غروبي ابدي كرد

دلها به سرانجام عصر يخي، نزديك شدند

چشمها بر تارك آسمان قفل شدند

دستها چون شاخ خشك درخت، آفت زده اي شد

پاها ستوني مانده در زير تني ، فروريخته

كسي را تحمل، زاده شدن نيست

آن كه خود نمي دانست كه آمد

از غم آمدنش، سر به گريبان ندامت، تا به ابد دهر بماند

نوميد تنديسيست، بر ظاهر ميدان شهير

دست بر سينه، مردم شهر

خم شده، سويش رو به دعا

گوئيا در شهر ددان، غم آئينه تنديس خداست .....!

 

خورشيد غروبی ابدی داشت............؟ديگر خبري از طلوعش از مشرق

نبود . غروب آئينه تمام نمايي از غم است . همانطور كه غروب دلگير

است غم هم بسيار دلگير تر است .

كاشكي كه انسانها به انسانيت بيشتر ارزش و بها مي دادند و براي جان

انسانها هم ارزش و بهاي بيشتري پرداخت مي كردند . ولي مي بينيم

كه گروهي از نوع به ظاهر انسان هيچ ايشان را ارزش و بها و قدر و قربي

را براي هم نوعان خويش قائل نمي شوند . به راستي چه چيزي از وجود

خود انسانها در اين دنياي به ظاهر مادي بيشتر ارزش دارد .؟!

عده اي انسان بيگناه به خاطر بي لياقتي. عدم مديريت صحيح. عدم اطلاع

رساني از وضع موجود مكاني و كيفيت امكانات مورد استفاده ناحق و بدون

هيچ تقصيري به كام مرگ فرستاده مي شوند و هيچ كس را خيالي نباشد

و كسي را پاسخ گو نيست و اين اتفاق مهم و تاسف برانگيز مثل حوادث

گذشته عادي و ساده انگارانه جلوه داده مي شود .؟

همه كساني كه به كام مرگ فرستاده شدند حقشان مرگ نبود و به نا حق

جان خويش را از دست دادند . مي گويند مرگ حق است اما كدام مرگ ؟

چه مرگي ؟ براي چه ؟ به چه دليل ؟ چه كسي به راستي پاسخ گو است ؟

خداوند همه اين عزيزان را بيامرزد و صبر به خانواده هايشان عنايت فرمايد .

 

تقديم به همه جان باختگان حادثه سقوط هواپيماي

ارتش ايران و عرض تسليت به خانواده هاي محترمشان.

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 3:21  توسط بزرگمهر آزادی  | 

هاله اي بود ديدني ... به اين بزرگي .؟

 

قدحي نور بياور ، اي ماه رخم

 

من در اين جمع مدهوش رخ ، زيباي توئم

 

ما بساط عيش افروختيم از شمع تو ، گل

 

تو بيا نور بده محفل اين جمع خاموش ، بيدل

 

اگر امروز ، مرا عشق تو شد يكباره

 

ز آن همه نور سراپاي تو بود ، مه پاره

 

چشم من كور شد از اينهمه خورشيد ، به يكباره

 

كه ز وجود تو سر آورد ، مهي صد پاره

 

ما تماشا كنان اين معجزه بوديم ، ولي

 

حيفمان آمد كه سر . اين سر بنهيم

 

جمله عالم خبر آمد ، اوست ياور منجي ما

 

رهروي راست بپويد ، ره اين راه خدا

 

تنگ چشمان جمله حاسد بودند

 

جملگي هيچ درك ز اين سر ننمودند

 

 

 

انسان خدا جوي هميشه هاله اي از وجود ذات حق در اطرافش پراكتده

هست كه فقط اهلش با چشم دل تواناي ديدن را دارند .

چرا اينهمه مردم كور دل شده اند و چشم بصيرت ندارند . اي مردم ايمان

بياوريد . باور كنيد. نظري بر آسمان كنيد صداي پايش ديدني است .  

 

 

               

[لینک ثابت] نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 13:50  توسط بزرگمهر آزادی  | 

مهتاب چراغ شبهاي تاريك

آخر، خواهد مرد مهتاب

 

در غربت ظلماني شب

 

و آسمان را ترك خواهد گفت

 

ستاره ها ، خواهند شد يتيم

 

درديست غريب در دامن كيهان ، هر شب و روز

 

حس غريبي دارد ، آفتاب بيوه شده از ايام

 

ترك ديار مردگان زنده نما كردند

 

عاشقان ، هميشه زنده به عشق مهتاب

 

به راستي آيا بايد براي خروج از بحران و بن بست هجرت كرد و محلي كه متعلق به

قلب آدميست و هواي آنجاست كه فقط به سينه اش سازگار است را ترك نمود؟!

شايد واقعا خروج و هجرت دگرگوني و تغييرات لازم باشد شايد. اما ليك خوب اين را

مي دانم كه هجرت و گذر از بحران در ادوار تاريخ كار ساز و گره گشا بوده و لازم .  

هرچند ممكن است اين هجرت و خروج و تغييرات در درون و دگرگوني دروني را هم

شامل شود .

خداوندا تمام كساني كه جلاي وطن و ديار را نمودند نگاهبان باش .

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 21:45  توسط بزرگمهر آزادی  | 

بز اخفش خيلي دانا بود نمي دونين چه غوغايي بود .آن كساني كه جلوتر از ما بودند جلوي چشم ما را گرفتند شايدم جاي چشم ما شدند و فرياد مي زدند كه ما بهتر ديده ايم و مي بينيم شما را لازم نبايد كه ببينيد ما از طرف شما خواهيم ديد ما چشم بينا و گوش شنواي شما خواهيم بود .مانميتوانستيم خود را به آنها رسانده و خود ببينيم شايد كه مي توانستيم تصميم بهتري بگيريم يا حداقل ما هم جزء مقصران باشيم . بيچاره آنهايي كه هنوز به ما هم كه جلوي آنها بوديم نرسيده بودند تقصيري هم نداشتند. چون نه مي توانستند و نه گذشت زمان به آنها

اجازه رسيدن داده بود . خلاصه چشم و گوش و فكر ما اونا بودند .

ولي افسوس كه نتوانستند تصميم درستي بگيرند.تمام چيزهايي كه فكر درست است و همه تصميمات و كارهايي كه كردند درست از آب در نيامد . همش برعكس شد چي مي خواستند و چي شد هدفشان چي بود به كجا انجاميد . شايد هم درست فكر نكردند نمي دونم شايد راه و اشتباه رفتند يا كه اشتباه بهشون نشون دادند البته فريب خوردند . دستهايي از پشت هم عامل بود و افكاري از سمتي ديگر جهت مي داد .

افسوس كه ديگه گذشته و هم به خودشون و هدفشون خيانت كردن هم به ما و اونايي

كه تازه رسيدن و اونايي كه خواهند رسيد .

خلاصه خيلي چيزها رو داشتند و بعضي چيزهارو نداشتند يعني فكر مي كردن كه نوع

دومي خيلي مهم تر از اوليه براي دومي دويدند كه اولي و دومي رو با هم داشته باشن

ولي افسوس . وقتي به خيال دومي دويدند همين كه به خيال خودشون رسيدند ديدند

كه اينجور نبوده. همين كه به خود اومدن ديدند كه نه تنها دومي رو بدست نياوردن بلكه

اولي رو هم از دست دادند . آره ديگه هيچكدوم و نداشتند نه اولي و نه دومي.ميدونين

سومي چي بود . آره فقط سومي براشون موند . سومي پوچي بود آره پوچي .

از اولي گذشتن به دنبال دومي دويدن به دومي نرسيدن اولي رو از دست دادن دومي

رو هم كه نتونستن بدست بيارن فقط سومي موند كه اون هم پوچي بود.پوچي و پوچي.

چقدر خوب بود كه جمع را فداي اميال و ايده فرد نكنيم . اندوه از اينهمه فرد گرايي كاش

يكي فرياد جمع گرايي سر مي داد .

 

هر كسي را بهر كاري ساخته اند هيچ تني از براي همه امور نيست.فرداي ديروز كه رفت

فكر فرداي امروز را بكن . خدايا چگونه انسانهايي را خلق كرده اي كه صاحب اختيار ذات تو

در روي زمين تو شده اند و با انديشه هاي شيطاني اهريمني رانده درگاه تو خو گرفته و

بساط ظلم و ستم و ريا و مكر خويش را با نام تو و از براي رضاي تو بر پا داشته اند .

 

يادمان نرود كه : كار هر بز نيست خرمن كوفتن ... گاو نر مي خواهد و مرد کهن  

[لینک ثابت] نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 1:25  توسط بزرگمهر آزادی  | 

ايران سراي جاويد .. بگذر ، بگذر از من بگذر

بگذر از آزادي ، بگذر

بگذر از بهروزي ، بگذر

بگذر از كاميابي ، بگذر ، ناكامي

بگذر ، بگذر از خنده مستانه من ، بگذر

بگذر از شادي كاشانه من ، بگذر

بگذر ، بگذر از ويراني كاشانه ما ، بگذر

بگذر از خالي شدن هر لحظه گنجينه ما ، بگذر

بگذر از من ، بگذر از ما ، بگذر از همه ما ، بگذر

بگذر از تاريخ،بگذر از فرهنگ ،بگذراز مليت وهويت ما،بگذر

بگذر از بهار در بند ، بگذر

بگذر از گريه مادر ، بگذر

بگذر از قامت خميده پدر ، بگذر

بگذر از دستهاي نياز لب اوج ، بگذر

بگذر از سينه هاي پر درد ، بگذر

بگذر از سروان شكسته ، بگذر

بگذر از قهرمانان خسته ، بگذر

بگذر از نوش داروي درمان ، بگذر

بگذر از سبزه و گل و بلبل شيدا ، بگذر

بگذر از زندگي ، بگذر

بگذر از شعر خامم ، بگذر

بنگر ، بنگر بر پيكر اين خسته نوميد ، بنگر

بنگر بر آينه شكسته بدست خود ، بنگر

بنگر بر بومان بنشسته بر آوارهاي خود ساخته ، بنگر

بنگر بر جاهلان آزاديخواه ، گم كرده راه ، بنگر

بنگر بر يتيمان سر بر بالين گرسنه خفته ، بنگر

بنگر بر من ، بنگر بر ما ، همه ما بنگر ، بگذر از ايران ، بگذر .

[لینک ثابت] نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 15:8  توسط بزرگمهر آزادی  | 

شاخه اي گل سرخخبر رسيد از باغبان

كه گل مرد

باغ پژمرد

بلبل بي پدر شد و آواز را خورد

بيد مجنون دگر زلف پريشان ننمود

شكوفه لبخند ز لبها بزدود

سبزه ها رخت سيه ،بر تن كردند

غوكان نواي شيون،از بر كردن

قدمي نيست بر تن باغ،از باغبان

شكوه اي نيست از زاغ،بر خانه مان

آينه، دق كرد شكست

سرو،قامت خم كرد،نشست

اينهمه،درد كه در باغ نمود   

خواب از چشم درختان،بربود

 گشت محزون آفتاب    

در نيامد در شب مهتاب

دگر،هرگز نبينم رويش

         تا ابد چشم به راهم سويش      

* در زندگي و در سرنوشت آدمي هميشه گلهايي هستنند كه از ساير گلها زيباتر و خوش بو ترند و وجودشان نمايان تر و برجسته تر از بقيه هست تا وقتي كه هستنند خيلي قدرشان را نمي دانيم همين كه رفتنند در ماتم نبودشان تا ابد پريشانيم .در وجود هر گل عطري است كه در ديگري نيست و هيچ وقت تكرار شدني نيست دردا و صد افسوس بر گلهايي كه پژمرده شدند .

[لینک ثابت] نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 23:36  توسط بزرگمهر آزادی  | 

منوچهر آتشينه سر در گريبان برم به فكر و خيال

نه پاي در موزه كنم به شكرانه مجال

نه دهم شرح فراق روي دوست

نه بندم دل به سوداي محال

نه بنشينم بر دو بال نسيم طربناك غزل

نه در بند واژه ها بنشينم ،به تماشاي حكم ازل

نه رو كنم به سوي، قدح مذاب انگوري

نه رخ هويدا نمايم ز رنجوري

بسوزم ز غم و دم بر نيارم ز درون

شكر گويم كه طاقتم داد، ز زخم برون

به مناسبت درگذشت روان شاد منوچهر آتشي شاعر و مترجم تواناي

معاصر ايران . درگذشت آن شاعر آزاده را به عموم ادب دوستان وجامعه

شعر و ادب پارسي و بخصوص خانواده آنمرحوم تسليت عرض نموده و

از اهورامزداي بزرگ براي آن مرحوم طلب آمرزش داريم روانش شاد و

يادش گرامي باد . .
[لینک ثابت] نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1384ساعت 15:25  توسط بزرگمهر آزادی  | 

نوشته هاي پيشين
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1386
اسفند 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384