تبليغاتX

ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

مرز ادب و چاپلوسي در كجاست؟شنيدم كه در بلاد حصار

نشسته بر تخت شاهي،حكيمي جبار

كند حكم شاهي به زور و ريا

دهد چاپلوسان را مقام و درهم از صنا

بداد هر دم شعاري جبار

همي گفت كه تنها منم اديب قصار

چو خود را بديد مسكين در نعمت و ناز

بر آورد سر ناسازگاري با فيس و ساز

به فكرش كه خود تنها خداست

در رحمت ببندد به روي هر كه خواست

يكايك رفيقان دوش دشمن امروز شد

سر سفره اش يوز و دريوز شد

ز دين و ز مردم دور شد

دو چشمش ز قدرت كور شد

در حكمت ببست بر انجمن

بياويخت دور گردن دو دست اهرمن

زه شيطان كه چيزي كم نداشت

زحال ملت كه هيچ پرسش نداشت

به زور  مسكين اگر شاهي شوي

به راه هر چه نامردمي هاست راهي شوي

بدورت كشي حصار دغل

خدايي شوي بر سر عده اي مچل

بيا و كنج بيقوله ات جا بگير

كه كار تو نباشد حكومت صغير
زياده خواهي ها و جاه طلبي هايي كه در جامعه ما از سوي افراد كوچك و ناتوان از همه امور

بروز كرد باعث به سراشيبي سقوط رفتن مملكت شده. هر كسي را بحر كاري ساخته اند. همه

امور در دست يك تن تبريست بر ريشه هزاران تن . امان از كوتوله هاي خود بزرگ بين كه از

كوچكي خويش خرابي هاي بزرگ ببار مي آورند . 

[لینک ثابت] نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 20:13  توسط بزرگمهر آزادی  | 

 

 

يكي بود و نمودي نميداشت ونميدانست كه نيست

يكي نيست و بودش و نمودي داشت برهمگاني كه

نبودندش .

 

 

 

بر دستاني كه هيچ شوقي براي پرواز دادن كبوتر

را نيست. و چشماني را كه خيره نماند بر درانتظار

تا بگشايد از پس آن مسافري را كه هيچ گاه راهي

نشد .

ونميداني كه آتش گرمابخش بي شعله محفل درويشان

سوزاند خرقه ملوكانه بارگه متدين اميران طاغوت

مسلك را .

افسوس بر نماماني كه با دستان كشيده زباني در كام

نداشتند براي تملق گويي بسيار .

ستار گان بسياري را ديدم كه از فرط خجلت از رخ

ماه در پس چادر شب مي گريستند از ناتواني خويش

و تمناي وصال به خورشيد همي داشتند .

مردماني يك چشم كه گوش فقط داشتند ازبراي نشنيدن

و دهاني باز براي بلعيدن مشت و زباني كه سبز بوداز

علف جهل و سري سرخ چون مس خشك و تهي از يك

دم فكر .

 

در بارگاه الهي روزي پرسيدند از خداوند ملائك با هم

كه اي فرازنده اين چرخ بلند كي به پايان مي رسد اين

همه بت پرستي موهوم پرستي و خرافه پرستي اين قوم

پارسي گوي. سر در گريبان تفكر برد يزدان بزرگ و

همي گفت كه عمر گيتي كفاف نخواهد داشت براين سر.

[لینک ثابت] نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 10:10  توسط بزرگمهر آزادی  | 

با درود فراوان به همه دوستان لازم دیدم برای درک

بهتر شعر جهت اعلام نظر و تفسیر و دیدگاهها متن

را به فارسی روان برگردانم تا راحت تر تفسیر گردد.

1- از نشستن بی صرف حاصلی نیست جز گندیدن و بو

گرفتن مثل ماند آب یا باتلاق .

2- ای داد بیداد که معنی آن مشخص هست .

3- اثری از لانه گنجشک در کنج ایوان خانه دیگرنیست .

4- مار اون را خورد مار اون را خورد .

5- خبر انگار از فریدون تو نیست یعنی اینکه شما

بی خبری و هنوز در خوابی و نمی دانی چه شده .

[لینک ثابت] نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 3:45  توسط بزرگمهر آزادی 

 

 

هموطنان و دوستان گرامی معنی و نظر خود را در مورد این شعر

که از ادبیات فلوکوریک محلی هست بیان و دیدگاه خود را اعلام کنید.

حاصل کار نشستن چنه چنه جز بو کردن

ای داد بیداد ای داد بیداد

چاله بنگشته من بوشمه ایون تو نید

مار خردس مار خردس

خور انگار وه فریدون تو نید

پاینده ایران زنده باد آزادی


ادامه مطلب
[لینک ثابت] نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 20:14  توسط بزرگمهر آزادی  | 

خداهم دلم را شاد نخواهد کرد

وقتی که قبله گاه قلبم خداوندگارغم شده است

زندگی کردن را عشقی است برای شادزیستن

که در من دیرگاهی است که مرده

دگر غم روزهایی که گذشت را نخواهم خورد

غم من از کسانی است که روزهای گذشته را بیادم می آورند

روحم حتی دگر رنجش نمی بیند از این همه درد

جسمم است که می سازد با هر تیشه ویرانگر روزگار

تنها چشم اشک آلود مادرم

سلطان غمهاست که می آزارد روحم را

همچون شلاق امواج بر ساحل

[لینک ثابت] نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 5:18  توسط بزرگمهر آزادی  | 

نوشته هاي پيشين
آذر 1388
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1386
اسفند 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384