قفسي ساخته اند
ميله اش از جنس دين
قفل آن استبداد... و
آن قفس پر از آزادي است
قناريها دربند اويند
ودرآن پيله بافته ازآهن سرد
رؤياي رهايي را در سرمي پرورانند
اينك اي مزدا بسوي آن قفس تنگ
نظري بنما
ودر ظلمت شبش
انفجاري از نور
* *
شايد روزي همه چشمان خفته را
با خورشيد پيوند زند
وشايد هم روزي پيوند خورد
باخلائي بي انتها و
بي سرزمين تراز باد *

