تبليغاتX

ما زنده از آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

                        نوروز شاد باد بر یاران همراه                                                

    

در آن قصر شاهی

بر آن فر اهورایی

خجسته شد روز

آغاز گشت نوروز

 

سال نو بهار نو بر تمامی فارسی زبانان سراسر

دنیا شاد باد تمام اقوامی که این جشن ملی و روز

تولد دوباره طبیعت و زمین را جشن می گیرند وبر آن

نوروز نام می نهند جشنی به قدمت و عظمت ایران

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 13:55  توسط بزرگمهر آزادی  | 

                 بهارم زرده

                 دلم پر درده

                   خدا ایدونه روزام هم سردن

                    سی چه همقو دسات سردن

                      تیات بی رنگ

بهار می آید لوات چی سیاه زنگ

پلات ریدن چی پرا پوییز

خین آبید دلم حرسام آبین سرریز

تو افتو بیدی به آسمون جونم

ز چه غروب کردی مو هیچ ندونم

شوام بی مه وابید

ندارم دی ره وابیمه نومید

تهل روزگار چی زهر مار

                                 سیاهی شو تار

                             روزا گوردن ز ری اجبار

[لینک ثابت] نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:36  توسط بزرگمهر آزادی  | 

ظله سپیده صبح به نام خداوند ایران زمین

 

با عرض پوزش از همه دوستانی که به بنده لطف داشته و در این مدت

به وبلاگم سر زده و ابراز محبت نموده اند به حظور سبز همه شما یاران

عارضم که من به دلایل و مشکلاتی امکان به روز شدن و پاسخ دادن به

نظرات شما عزیزان را ندارم به امید یزدان پاک تا چند وقت دیگر در خدمت

همه یاران گرامی خواهم بود . درود بر همه شما زنده باد آزادی

 

دونی زه چه دات ظله نومت ناد

چونکه من تده آسمون هولت داد

 

برگردان به فارسی

می دانی که چرا مادرت اسم تورا سپیده صبح گذاشت

زیرا که تو را در گهواره آسمان بوده که پرورانیده است

 

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:35  توسط بزرگمهر آزادی  | 

تقديم به او در این ظلمت که دلها فسرده است

 

در این تاریکی که امید مرده است

 

در این ویرانی دلهای مجنون

 

در این بیداری شومان بر بوم

 

در این آوارگی های یک رنگ

 

در این باغی که خشکیده فرهنگ

 

در این ماتم سرای جاودانه

 

در این زندان بزرگ آمرانه

 

سکوت هر کسی ظلمی است بر تو

 

صدای هر مظلوم آتشی است در تو


این پست را تقدیم به یکی از بهترین دوستانم می کنم که براستی یک

ستاره بی همتا است در موسیقی سنتی و استعداد شگرفی در این کار

دارد و در عین جوانی استادی بزرگ به واقع است ولی افسوس که او به

خاطر فقر مالی و نداشتن پشتوانه و حامی که از او حمایت کند تا به مراحل

بالاتر برسد دستش از بسیاری امکانات و تحصیلات آکادمیک کوتاه است. صد

افسوس که من و دیگر دوستانمان هم تا حالا نتوانسته ایم به وی کمکی در

این زمینه بکنیم . براستی چقدر استعداد ناب در این زمینه و زمینه های دیگر

در ایران است که حامی ندارند و به هدر می روند و کسی هم در فکر نیست

براستی که ای ایران خاکت سرچشمه هنر است و خواهد بود ولی افسوس

که استبداد و دیکتاتوری مجال عرض اندام و خودنمایی را در هر زمینه ای خطر

برای خود می داند و از محبوبیت و معروفیت اهل هنر و ادب ترسناک و هراسان

است . به امید روزی که همه استعدادها بشکل مساوی شکوفا بشوند .

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 0:4  توسط بزرگمهر آزادی  | 

آنکه روزی بدرون کره ماه نشست .

اجر بد مستی من بود که ایزد دادم .

همه از صنعت و فیزیک شدند ، کره ماه .

حاجيه شيرين عبادي دهل تو خالي حقوق حشرات من و آفتابه و انگل ، که به پایان دادم .

نیست از فر فریدون و ز نادر نامی .

کاوه ای کو که از غیب رسد فریادم .

بزند پتک بر سر ضحاک زمان .

جور قانون شکنی را ببرد از یادم .

ای نویسنده تاریخ ، تو بیداری و بس

زین مصیبت که من از چاله به چاه افتادم .


                               

این پست هم تقدیم به کسانی که فکر میکردند خیلی می فهمند و با

شعور هستند و در خیال خویش در راه یک شاهکار قدم بر می دارند ولی

افسوس که گذشت زمان بدآنها ثابت کرد که اشتباهی که آنها کردند خر

در طویله نکرد . فکر کنم پست خوبی متناسب با این ایام باشد تا ببینیم

نظر دوستان چه باشد . نه ؟ این هم یه جورشه دیگه . اجر بد مستی یا

نادانی . خیلی از دوستان پیام گذاشتن و عده ای لطف داشتن و عده ای

هم انتقاد کردن عده ای نصیحت که البته شیخ اجل گفته سعدی نصیحت

نشنوم ور پای در این ره می نهم . و عده ای هم چرت و پرت و اراجیف برای

خود بافتن که مهم نیست و الان نه وقت جواب دادن دارم و نه حوصله اون رو

دارم و سر فرصت یه حال درست بهشون خواهم داد . اما یه مطلب را الان باید

برای همه دوستان بگم و اون هم نظر خودم که صدرصد بهش اعتقاد دارم و اون

در مورد شیرین عبادی است که حیف از لفظ خانم بود برای او و اینکه این مزدور

یک روسپی سیاسی است و روسپی که نباید زیر پای کسی بخوابه. روسپی ها

بر اقسام مختلف هستن شیرین عبادی هم بر قسم سیاسی اون است .

[لینک ثابت] نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 1:25  توسط بزرگمهر آزادی  | 

مادر يعني عشق در خانه خود نشسته ام ناگاه

مرگ آید و گویدم: ( ز جا برخیز

این جامه عاریت به دور افکن

وین باده جانگزا به کامت ریزا )

خواهم که مگر ز مرگ بگریزم

می خندد و می کشد در آغوشم،

پیمانه ز دست مرگ می گیرم

می لرزم و با هراس می نوشم!

آن دور، در آن دیار هول انگیز

بی روح، فسرده، خفته در گورم

لب بر لب من نهاده کژدم ها

بازیچه مار و طعمه مورم

در ظلمت نیمه شب، که تنها مرگ

بنشسته به روی دخمه ها بیدار،

وامانده مار و مور و کژدم را

می کاود و زوزه می کشد کفتار...!

روزی دو به روی لاشه غوغا یی ست

آنگاه، سکوت می کند غوغا

روید ز نسیم مرگ خاری چند

پوشد رخ آن مغاک وحشت زا

سالی نگذشته استخوان من

در دامن گور خاک خواهد شد.

ای رهگذران وادی هستی!

از وحشت مرگ می زنم فریاد

بر سینه سرد گور باید خفت

هر لحظه به مار بوسه باید داد!

ای وای چه سرنوشت جانسوزی

این است حدیث تلخ ما، این است.

از گور چگونه رو گردانم ؟

من عاشق آفتاب تابانم

من روزی اگر به مرگ رو کردم

( از کرده خویشتن پشیمانم.)

من تشنه این هوای جان بخشم

دیوانه این بهار و پاییزم

تا مرگ نیامده است برخیزم

در دامن زندگی بیاویزم!


ایام ایام مادر و روز مادر است. روز مادر بر همه مادران ایران زمین شاد باد.

مادران ایرانی سوگواران جاودانه و غم خواران زمانه. در وصف مادر چیزی که

در خور جایگاهش باشد را نمی توان گفت جز این که همه هست و نیست.

در این سالها که گذشت چه مصیبت ها و درد و رنج ها و سختیها و که بر این

الهه مهر و محبت در این دوران سیاه و تاریک اهریمنی دیوان ضحاک صفت که

نرفت. چه کمر ها که تا شد، شکست. چه دلها که خون شد و چه چشمها که

در هجران گریست. مادر روزت شاد باد گرچه دلت خوش نیست و برای شاد یت

دلیلی نیست هنوز هم در یادم هست که با مرگ فرزندانت چقدر پیر گشتی و

چگونه کمرت شکست و قدمهایت از غم سنگین تر از همیشه شد . دست تقدیر

چنین می باید که چون تو فراوان مادران در این دوران ظلمت سیاه پوش خود کامگی

های ضحاکان ماردوش گردند. در دیوان شاد روان استاد فریدون مشیری شعری بود

بسیار تاثیر گذار و عمیق در معنی که بد ندیدم که بدین مناسبت و برای یادی از وی

آن را تقدیم به همه یاران کنم باشد که مقبول افتد. سلطان غم روزت شاد باد .  

[لینک ثابت] نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:16  توسط بزرگمهر آزادی  | 

قاصدك به كجا رواني تو ؟

هان ، ای قاصدک. 

تو چه میدانی که دست باد به کجا می بردت .

قاصدک شادی تو .

قاصدک رقصانی تو .

قاصدک عاشق شیدایی تو .

قاصدک خبر داری از قصد ، باد .

قاصدک می دانی که رفت ز دست ، آن فریاد .

قاصدک لباس نو پوشیدی .

قاصدک از چه چنین شوریدی .

قاصدک بهار سبز است ، دل اطرافت زرد .

قاصدک ، تو دیدی کودک مکتب نرفته شد ، دوره گرد .

[لینک ثابت] نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 23:48  توسط بزرگمهر آزادی  | 

اینک ستاره ای نیست .

ره تاریک و راه گم .

ماه در سیاه چال شب اسیر است .

و تاریکی سلطان مطلق شده است .

ستاره ها یکی یکی لب فرو بستند .

راه دانان یکی یکی فرونشستند .

چشمها خیره به هم می نگرند .

کس نمی داند که آن نگاه از کیست .

هیچ کس نمی داند که سرانجام چیست .

امید سرابی بیش نبود .

پاها تهی از قدم، ساقه ای خشک بود .

دستها میخ شده بر صلیب ظلم .

کامها پر ز خون از ضربه جلاد .

دلها همه ویران و خراب .

کس نمی داند این جواب .

این چه رسمی است که ویران شده خواب .

ما هنوز هم غرق در خواب خودیم .

ما هنوز هم اسیر زندان تنیم .


نمی دانم که تا چه وقت باید اسیر چنگال خونخوار ظلمت و تاریکی بود و فقط هوای متعفن

و آلوده این دیو رویان جاهل و قاتل را استشمام کرد .در این برهه از زمان انگار ما تنها مانده

و درمانده گشته و هیچ فریاد رسی نیست کمر ازادگان را شکسته اند گلوی حق جویان وطن

به دستشان بریده شده فقط خفقان و استبداد است که آزاد است و سروری می کند آزادی

فقط در استبداد و دیکتاتوری و خفقان و ظلم و ستم و ارتجاع است که نمودی عینی پیدا می

کند . وای بر ملتی که بر افکارشان رنگ خرافات پاشیده اند و بار سنگین ظلم بر اعتقاد انان

سوار است و به پیش می رود به سوی نابودی خود و کشور .

[لینک ثابت] نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:0  توسط بزرگمهر آزادی  | 

یک سبد گل تقدیم به هزاران گل .

در پیش بی دردان چرا ، فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم ز دل ، با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل

در سینه جوشم همچو مل

من شمع رسوا نیستم ، تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای ، تا بر گزینم پیشه ای

آخر به یک پیمانه می ، اندیشه را باطل کنم

ز آنرو ستانم جام را ، آن مایه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او ، مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او ، در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم ، چون آفتاب از پاکیم

خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام ، موجی ز دریای توام

من نخل سر کش نیستم ، تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی ، از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی ، فریاد بی حاصل کنم

با درود به همه دوستان و عزیزان وبلاگ نویس که در این مدتی که من

غیبت داشتم با آمدن و سر زدن به وبلاگ من و با ابراز محبت و گذاشتن

پیام و نظرات خویش این حقیر را مورد لطف و محبت خویش قرار دادند

از همگی این بزرگواران کمال سپاس گذاری را دارم و سال نو را خدمت

همگی آنان و خانواده های محترمشان شاد باش می گوییم .

[لینک ثابت] نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:9  توسط بزرگمهر آزادی  | 

بهار طبيعت

قاصدكها خبر آوردند كه شب رفتني است

 

رجعت روز بايستني است

 

خنده كردنند گلها

 

شادمان شد دلها

 

سر بر آورد آفتاب

 

رقص كردنند آفتاب گردونها چشم وا كردند از خواب

 

چنگ بنواخت نسيم

 

سر بداد آواز بلبل

 

مي ريخت پي يا پي شبنم بر لب گلها

 

پر مي كشيد از شادي دلها

 

كرم شب تابي گفت سخن با گلها

 

كور شد چشم من

 

شد روشن جان شما

 

من همي خواهم رفت

 

از ديار گل و نور

 

جاي ما شايد باشد در پس، فاصله دور

 

جاي ما آنجاست كه نيست

 

خبري از گل و نور


بهار طبيعت و  نو شدن  رخت زمين نزديك است . زمستان رفتني و رو به زوال است

همانطور كه شب رفتني است و روز پيروز بر آن مي گردد در طبيعت هم رفتن زمستان

و آمدن بهار نيز مانند آن است . در عصر سراسر زمستاني و تاريك ما هم به همين شكل

مي باشد با اين تفاوت كه پيروزي و غالب شدن روز بر شب دوازده ساعت زمان مي برد

و پيروزي بهار طبيعت بر زمحرير زمستان بالغ بر چندين فصل . اما پيروزي ما بر شب ظلماني

و اهريمن زمستاني كه در آنيم و ساخته و پرداخته خويش است در دستان خودمان است و

تاريخش نامعلوم . به اميد اينكه همه بدنبال روشنايي و سبزي در طبيعت انديشه و دل باشند

[لینک ثابت] نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 23:44  توسط بزرگمهر آزادی  | 

رضا شاه کبیر سازنده اما دیکتاتور سید روح الله خمینی در ظاهر مخالف و مبارز بااستبداد ولی حکومتش مخوفترین دیکتاتوری شد محمد رضای وطن دوست ولی ترسو و دیکتاتور

ای غرور بشکسته ، مام وطن

ای اسیر ، پنجه های اهرمن

ای به خاکستر مانده از ، آتش کین

ای سکوت آخرین قرن ، ملهدین

ای به زیر خاک ، مانده از آوار خویش

ای به صورت ، ناخن کشیده ، ریش،ریش

ای به زیر آورده سر ، از کار خویش

ای فراموش گشته از ، دوران پیش

ای وطن ، ای جاودان سرای عاشقان

ای به زیر آورده نامت ، کافران

ای به رویت پاشیده ، رنگ ماتم ، رنگ غم

ای به دل خون ، ای به سر خاک

ای سراسر نوحه ، شیون ، حزن غمناک

ای به تاراج حرامیها رفته ، گنجت فنا

ای به بالینت گرسنه خفته ، صدها بچه ها

ای وطن ما می شویم ، آخر فدا

ای وطن ما می شویم ، آخر فدا

تا تو را آزاد گردانیم و رها

 

 

[لینک ثابت] نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 19:14  توسط بزرگمهر آزادی  | 

سردار آزادي . علي قلي خان .سرداران آزاديخواه . آزادگان جنگل گل سرخ در ميدان توپ خانه روئيد . در تاريكي دلها و افكار خورشيدي بود . بهاري در ادبيات سياسي .چقدر جلوتر بودي از ما .روشنگري در مذهب مضر براي قدرت .

با صدايي بلند در ميان مردم فرياد بر آوردم ز خاموشي .

اما مثل اينكه همه كر و لالند .

فرياد مي زدم ، مردم .

اما افسوس كه در بيداري ، مردم .

افسوس كه جماعت هميشه خاموش مي شنيدند و خودخاموش بودند.

آهاي مردم ، ز تنهايي مردم .

يكنفر پيدا شود ، زبان گفتن در كام .

گوش شنيدن ، در سر .

آه، فريادهايم همه به گورستان خاموشيها مي رفتند .

زجه و صدايم را ، فريادهايم را .

انگار كه مردگان بهتر مي شنوند .

آه، سر بر آوردند از قبر خود يكي يكي .

ستار بود و باقر ، يونس بود و بهار، مصدق بود و اسعد سردار .

صادق بود و علي ، برادرم خسرو هم بود .

شنيدند و پاسخ گفتنند .

گفتنند ، كه مائيم ياراي ياري رساندن .

اما نيست اميدي به اين مردم

 

 


كجايند آزدادگان ؟ تنها مانديم در برهوت ظلمت . ديوانه گشتيم از سكوت خورشيد. مي خندد

زمانه بر يك رنگي سرنوشت . نگاه كنيد بر آن دستهاي خشكيده از بي تفاوتي ايام .هنوز هم

خاموشيم و در سكوت خود گرفتار اما اين تا آخر ماجرا تداوم ندارد . منتظر هستيم اي ابر .

ببار بر سرنوشت شوم. پاك کن غبار اختناق .

[لینک ثابت] نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 10:6  توسط بزرگمهر آزادی  | 

آه و شما هم به من خيانت كرديد .

آه خيانتي بس بدتر از اين جاهلان ناخرد .

با شما هستم، اي پدر ، با شما هستم اي مادر .

آه شما هم مستبداني براي آوردنم بوديد نفرين .

آه نفرين بر شما باد ، اي عزيزان عزيز .

و شما بي خواسته خواستن من بس گناهان كرده ايد در حق من .

اگر باشد روز حسابي ، پس طويلل صفي خواهد بود .

از شماها ، اي ولدهاي نا بلد .

كاش من هم حقي داشتم در آمدن،در بودن،در ماندن،در زندگي كردن .

رفتن هم كه در عهده ماها نيست .

پس من مي گويم،روز حسابي هم در انديشه ماها نيست .

كاش من يك نفر به دنيا ، ني آمدم .و شما مرا بدين روز گرفتار هوس خود كرديد .اي پدر و اي مادر .


آنان كه مي دانند اين را باور مي كنند كه چيست . آنان كه مردم را مي بينند و درد

را مي شناسند مي دانند كه درد چيست. آنان كه فقط خود و اينان را مي بينند هيچ

وقت نه خود را مي شناسند و نه مردم را خواهند ديد و هيچ نمي دانند كه اين و آن

مفهوم چيست .

اين پست را تقديم مي كنم به كسي كه با نام حزب الهي براي من ناسزا و فحش

كامنت گذاشت و من مجبور شدم كه كامنتش را پاك كنم. در ادبيات ما توهين جايي

ندارد و چقدر خوب بود همه تحمل مخالف و منتقد را داشتند . من فقط برايش مي

نويسم كه از راه دور فقط ماچ و يك شاخه گل برايت فرستادم اين هم در جواب فحش

هايي كه برايم فرستاده بودي .

[لینک ثابت] نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 23:24  توسط بزرگمهر آزادی  | 

جادوگر قرن باغبان تن ها .

آي آبادگر قبرها ؟

چقدر مرده كاشتي ؟ آی آبادگر گورستانهاي قرن

آي جادوگر باغبان تن ها

هر مرده را به فاصله كدام مرده مي كاري

آي جادوگر خونابه را چند صباحي به وقت آن مي دهي

واي خداي من چه قبرستان باغ آبادي دارد جادوگر قرن !

دستان خونينش مي شويد،كفن مي كند، ومي سپارد به ابديت

برادرم را وقتي كاشتي يا كشتي من بودم

برادرم وقتي كه مرد جوان بود

آي جادوگر جوان حق زيستن را بيش است يا پير

مادر ، سرت خوش باد ، پسرت را كشتند

و ،تو هنوز اميد به رويش گلي از باغچه


ايران مملكت ما گرفتار سه درد بزرگ است اول گروهي كه زياد مي دانند . دوم

گروهي كه اصلا نمي دانند . سوم گروهي كه درد كم دانستن دارند . و در اين سه درد

يا سه مقوله كه ارتباط مهمی با هم دارند بدترين و مخربترين درد درد كم دانستن

است كه جامعه را گرفتار و به چالش وا مي دارد .

[لینک ثابت] نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 22:10  توسط بزرگمهر آزادی  | 

استاد ازل دكتر عليرضا نوري زاده .درياچه نمك نبوي مردي كه زياد مي دانست بهنود ديگر .

دوم دام دات كام . سيد ابراهيم نبوي درياچه نمك

دايورت

يكي پرسيد : مگه اين مسوولان مملكت نارضايتي مردم به گوششون نمي رسه؟

اون يكي گفت : چرا ، به گوششون مي رسه ، ولي مدتي است كه گوششون رو

دايورت كردن روي تخم شون.

البرادعي

وقتي البرادعي رفته بود تهران غضنفر ازش پرسيد : مگه شما دكتر نيستي؟

البرادعي گفت : درسته ، من دكترم.

گفت : پس چرا توي آژانس كار مي كني؟

متن بالا از جوكستان سايت سيد ابراهيم نبوي طنز پرداز معاصر نقل شد

معرف حضور دوستان هست نبوي يعني درياچه نمك با اين فرق كه در درياچه

او امكان غرق شدن زياد است و توصيه شده كه در آن وارد نشويد .

دكتر عليرضا نوري زاده استاد ازل

روزنامه نگار و نويسنده ايراني مقيم لندن با اين وصف كه هيچ وقت در دسترس

نمي باشد . تا قيامت انگار دسترسي به سايت ايشان مقدور نمي باشد .

مسعود بهنود . مردي كه زياد مي دانست. يك بهنود ديگه

چهارده ساله بودم به كار در مطبوعات پرداختم و بعد اين شد زندگيم و بعدها در

راديو و تلوزيون هم آموخته شدم تا زماني كه تاريخ معاصر از بخت خوش و تحليل

سياسي از بخت بد شد كار اصلي ام

[لینک ثابت] نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 23:50  توسط بزرگمهر آزادی  | 

نوشته هاي پيشين
فروردین 1386
اسفند 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384